دسترسی سریع
پر مخاطب ها
آخرین مطالب
آرشيو مطالب
امکانات وب
ماجرا از روزی شروع شد که من توی چاله ی حفاری شده ی سر راهم به مدرسه، افتادم. لابد می خواید بگید کی و جرا و ایناش مهم نیست. اما هست و باید بگم شهرداری میخواسته برای موش هایی که بسمت پارک میرن خندق حفر کنه و مثلا شکارشون کنه. البته ناموفق بودن نقشش از وضعیت من مشخصه.در هر صورت دو ساعتی که درون چاله اسیر خاک و گل و حساسیت و عطسه و چه و چه و چه بودم به این فکر میکردم چطوری برم خونه و به برادر بزرگم بگم من توی این مدت گریه نکردم و شلوغ بازی درنیاوردم. اخه اون مثل همیشه میخواد به هر طریقی برتری خودشو به رخ بکشه اما کور خونده ایندفعه نوبت منه. توی همین افکار کل کلی و کوری خونی غرق بودم که یکدفعه صدای جیغ اشنایی به گوشم رسید بله مامانم بود بالای سر من ایستاده بود و جیغ میزد یا خدا بچم... بچم چجوری افتاده اون تو یعنی یکی نیست بیارتش بیرون. حتما میخواد قیامت بشه که مردم دو ساعته این بچه رو توی این گودال میببنن اما کاری نمیکنن... یک ربع بعد مادرم همراه گروه اتش نشانی، وکیل خانوادگی، پزشک خانوادگی، چند نغر اقای کت و شلواری عملیات نجات من رو به سرانجام رسوندن.بماند که بعدها فهمیدم اون اقایون اتوکشیده مامور شهرداری بودن و مادرم بمنظور شکایت اورده بودتشون تا احوال منو ببینن. نمیدونم چه بلایی سرشون اورد که فرداش موقع برگشتن از مدرسه هیچ چاله ای اونجا نبود اصلا انگار دوهزار ساله اونجا خیابون اسفالت و یکدستیه. هر چی بوده کار مامان حرف نداشته.
برادر بزرگم باز تحویلم نگرفت. فوتبال و باشگاه رو بهونه کرد و رفت. مامان با انواع و اقسام خوراکی ها و فوران احساسات مادرانش من رو خفه کرده بود اما پدر بی توجه به تمام قضایا توی اتاقش مشغول کار همیشگیش یعنی مطالعه و تحقیق بود.
دلم شکسته و احوالاتم درهم بود از مامان خواستم من رو به تختم ببره تا بخوابم اما کدوم خواب. ماجرای اصلی تازه داشت شروع میشد. تا خود صبح پلک روی هم نذاشتم همونطور که توی این چهل سال نذاشتم، مدام چرخیدم و فکر کردم بماند کمی هم گریه کردم اخه یعنی چی که کسی تحویلم نگرفت. صبح زود با این افکار کودکانه رفتم اشپزخانه تا چیزی برای خوردن جور کنم همه جا رو گشتم اما دریغ از یدونه تخم مرغ! توی فکر بودم چرا یخچال خالیه و چجوریه که مامان هر وفت درشو وا میکنه تا خرخره پر و جا نداره اما هر وقت من درشو وا میکنم برهوت خالیه اصلا حواسم به ساعت و محیط اطرافم نبود که با صدای قرومپی از جا پریدم بعد قیافه نچندان ترسیده پدرم از پشت راه پله نمایان شد که سعی داشت خندشو قورت بده. با صدای کنترل شده اما پر از خشمی زیر لب غریدم. باباااااااا کار شما بود! بابا اخم ساختگی کرد و گفت ی وسیله کوچولو از دستم افتاد توقع اینهمه سر و صدا ازش نداشتم. الان هم توضیح دادن هم عذر خواستن هم... ای بابا.... گفتم بله بله متوجه هستم فقط در حریان باشید سکته رد کردم. ناگهان بابا زد زیر خنده و نتونست توی جلد نقشش باقی بمونه منم از خنده بابا خندم گرفت سرمو دادم عقب، اخه من موقع خندیدن عین اسب میخندم دور از جناب، چهره های خندون مامان و برادرم رو بین نرده ها دیدم اونها هم به ما ملحق شدن و ی جشن کوچیک صبحانه ای گرفتیم. من موندن تا سفره رو جمع کنم. از مامان بی مقدمه پرسیدم... چرا یخچال هر وقت تو دست میزنی پره اما وفتی من وا میکنم توش خالیه!!! مامان دمپایشو در جوالم دستش گرفت و گفت تا سه میشمرم بعد پرت میکنم. سریع بدو غزال جون. یک، دوووووو، سههههههههههههههه. میدونستم ایستادن جایز نیست. مامانم شوخی نداره بگه میزنم میزنه پس دوتا پا داشتم دوتا هم قرض کردم و الفرار. اینبارم مامان جونم منو پیچوند.
صفحات وب
درباره وب

ورود
خبرنامه
آمار سایت
تبلیغات متنی

