همیشه مهربان بوده ام نسبت به کسانی که قلبم را شکستند. همیشه بخشیده ام انهایی که ازارم دادند. و هرگز نخواستم کینه در دل بپرورانم. اما هیچ وقت رفتار تبعیض امیز
همیشه مهربان بوده ام نسبت به کسانی که قلبم را شکستند. همیشه بخشیده ام انهایی که ازارم دادند. و هرگز نخواستم کینه در دل بپرورانم. اما هیچ وقت رفتار تبعیض امیز معلم ابتداییم فراموشم نشد. هرگز سرافکندگی و ناکامی در زندگی از یادم نرفت.. جوان تر که بودم خیال میکردم هرگز و هرگز نخواهم توانست انها را ببخشم یا فراموش کنم. درست هم فکر میکردم. نتوانستم. با گذر زمان زخم هایم التیام یافتند و مرهون الطاف خداوند شدم اما فراموش نکردم. تنها دیگر بیاد نیاوردمشان و تکرارشان نکردم. هر بار و در هر برخورد دوباره با ان اشخاص قلبم فشرده میشد و تمام تلخیها بیادم میامد . اتش خشم و انتقام و همان احساس سرخوردگی در من زنده میشد اما سعی میکردم بخشنده باشم. زمان گذشت و دیدم محبت ها جای گزین میشوند و زخم ها کهنه درد کمرنگ و فرسوده میشود و میتوان کم کم فراموش کرد چرخندگی روزگار را. اما..اما باز هم ته دلم چیزی ازارم میداد. چیزی مانع ارامشم بود. و امروز میدانم ان چیست! من در تمام این مدت کاری را انجام دادم که همه انحام میدهند. من هرگز متوجه نبودم که ضمیر ناخوداگاهم در تمام قضایا خودم را بیشتر از همه مقصر میداند. و این عدم ارامش و خشم از سر سرزنش بسیار درونی من است! من فقط ان روز ارامش را خواهم یافت که پیش از همه خویشتن خویش را ببخشم. و قبول کنم من هم میتوانم خطا کنم. من هم ممکن است اشتباه کنم. اینکه باور کنم تمام تلاشم را کردم و تمام گناهان گردن من نیست. ان روز ازادم و ان لحظه شادی ابدی با من خواهد بود....
پس میشود هر چه خداوند مقدر کرده است. همانا اوحکیم و حلیم و داناست