دسترسی سریع
پر مخاطب ها
آخرین مطالب
آرشيو مطالب
امکانات وب
اگر یک روز از دنیا بماند
اگر یک ساعت از عمرم بماند
مرا هرگز فراموشی نگیرد
که گیرم عشقت پایان گیرد!
*
آنچنان شیفته و مجنونم کردی که فراموشم شده کلید خانه را برداشتم یا نه. دستم را درون جیب کتم فرو میکنم.. نمیرود انگار چیزی مانع میشود بناچار نگاهی میاندازم. .. خوب است لااقل جدول را آورده ام. بیخیال گشتن جیبها میشوم. آهسته و عصا زنان بسمت پارک محله میروم. ذهنم خیلی درگیر است. درگیر خاطرات، درگیر تمام جملات و کلماتی که اگر میتوانستم حتما به تو میگفتم. دایم به این فکر میکنم اگر آنجا و آن روز فلان جور حرف میزدم یا فلان کار را میکردم همه چیز الان جور دیگری بود ..
همه چیز خوب است بوی پاییز میآید بوی برگ های خیسی که قلبشان از کار ایستاده و تازه به خاک رسیده اند. بوی خون خشکیده در رگبرگ های مرده و له شده میآید. بوی باران سرد و بیخیال میآید. باران که مظهر عشق است امروز چونان من از بیوفایی ها میگرید هیچ کسی نمیتواند دلداریش بدهد عین سیل میبارد . جدول را باز میکنم بزحمت کلمات را میخوانم... ای عینک نامرد هزار بار تو را داخل جیبم گذاشتم اما آخر سر باز تو خانه ماندن را به همراهی من ترجیح دادی.... 3افقی از من نام مکان دفن شدن حضرت عشق را میخواهد.. من از کجا بدانم آخر این هم شد سوال!؟ یکی نیست بگوید مرد حسابی اگر عشق حضرت بود که دفن نمیشد عشق یک زن است عشق خیلی شکننده و حساس است. عشق فرزند ناخواسته تلاقی دو نگاه است. نوزادی همواره تشنه و گرسنه است وگرنه زنده بگورش نمیکردند. وگرنه انکارش نمیکردند. وگرنه سر راهش نمیگذاشتند تا دیگران صاحبش شوند عشق ماه بانویست گنگ و لال که میسوزد و میسوزاند اما دم بر نمیآورد .... ببار باران من که دیگر اشکی ندارم لااقل تو برای اینهمه مظلومیت خون گریه کن.... جدول لکنته را داخل سطل زباله میاندازم و زیر باران میروم..... زیر باران باید رفت چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید... چتر نداشتم تا خانه حسابی چشمانم را شستم.. اندکی بهترم. دستم را درون جیبم میکنم .. یک شکلات ... میخورم و باز در خاطرات جوانی غرق میشوم اولین بار کی برایت شکلات خریدم ، چه هیجانی داشتم... اگر رد میکردی چه میکردم... نمیدانم خانم همسایه کلید یدک را از کجا آورده و در واحدم را باز میکند نمیفهمم کجای قصه بودم که با او خداحافظی کردم... جلوی پنجره روی صندلی ننویی نشستم و لیوان چایی بدست باران را تماشا میکنم... دارم به حال و روز خودم دقیق میشوم... میفهمم... حس میکنم باران یک مرد است، مردی که غرورش را شکسته اند، آرزوهایش را به تاراج بردند و نامش را به ورطه ذلت کشاندند.. مردی است که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد که اینچنین از شدت غمش میگرید. مثل من که سر مزارت... دیدی چه بی هوا فریاد میزدم و میگریستم. آخر مگر بجز تو چه داشتم که نداشتنش را تاب بیاورم... صدای سوت یخچال بلند میشود بخودم میایم باران تمام شده .. من کی سمت یخچال رفتم!!
عشقت چنانم کرده که حواسم نمانده است. وگرنه میدانستم امروز چند شنبه است. هر جمعه برای پایان انتظارم نذر میدهم. با خود عهد بستم اگر جمعه ای آمدی و لبخند بر لبت بود شجاع باشم و بخواهم که مرا با خود ببری. چند جمعه گذشته و همچنان سینی بدست منتظرت خیرات میکنم. راستی گفتی امروز چند شنبه است!؟ خوابم میآید اصلا بگذار هر شنبه ای میخواهد باشد برای من فقط روزهای بدون شنبه زیبا هستند. سرد است اتاق را تو رنگ زدی دلت تنوع میخواست. زرد لیمویی! رو تختی هایی شکل گل رز. اینجا بهشتیست که تو از طرح و رنگ ساختی. خوابم میآید. عطرت را استشمام میکنم بعد این همه سال هنوز بهشت بوی تو را میدهد...
دستت را گرفتم با هم قدم میزنیم بدون عصا و واکر. حالا که دقت میکنم چشمانم تار نمیبیند و تو چقدر جوان و زیبا شده ای! لبخند دلربایت جذبم میکند ، دنبالت میایم. نمیدانم کجا میرویم اما با تو جهنم هم بهشت است. چقدر حرف دارم. نگرانم نکند باز بروی و تنها شوم. دستت را محکم فشار میدهم واقعیست گرم و حقیقی است با تعجب نگاهت میکنم میگویی وقت رفتن به خانه است بلند شو باهم برویم.....
*
تمام دنیا را اگر یک طرف جمع کنند و عشق خالص و ناب را یک طرف مسلما آنچه وسوسه انگیز است طلاست. اما آنچه مرهم تمام دردها و اکسیر جاودانگیست عشق است. کدام را انتخاب خواهی کرد.مراقب باش دلت آنقدر سیاه نشود که خیال کند زر زورش به حیلت فلک میچربد!از ما گفتن بود خواهی شنو خواهی نشنو. یا حق.
صفحات وب
درباره وب

ورود
خبرنامه
آمار سایت
تبلیغات متنی

