دسترسی سریع
پر مخاطب ها
آخرین مطالب
آرشيو مطالب
امکانات وب
نور باید طعم شربت لیمو بدهد
تشنگان را نشانه ای هست هنوز!?
حالم هنوز دگرگون است...چشمانم را که میبندم...
نجوای باد را در کوره راه ها میشنوم
یاد تکرار دوستت دارم پر پژواک کوه ها،
یاد درخشش لبخند مروارید در صدف،
و یاد هر لحظه از لختی فضا-زمان
میافتم. غبار را از چشمم بیرون میکشم
پس تو کجایی؟
شهد شیرینی است چشیدن تلخی این خار مغیلان
به شوق اتوپیای چشمانت،مقصود من!
در این هجوم تخیلات بیمار گونه و عاری از ترس
با این همه روزمرگی قهوه ای و خاکستری
زیر اسمانی سرخ با ابرهایی نتراشیده از سنگ خارا
مرا همسفر باش
من میترسم از هجمه دست های یاری دهنده!
من به یاری تو و تنها تو... امید دارم.
امیدم باش...
باران که میبارد
کویر و تمام لحظات ناب دیدارت در تک تک سلول هایم، بند بند وجودم تجلی میابد
قطراتی که روی پلکم میچکند مرا به تو متصل میکنند
کویرخانه توست... زیر هر سنگش پاسخ سوالی هست.
در هر ستاره ای که در شب میافتد معرفتی نهفته
و با هر وحشتی شناختی امیخته...
میدانی چیست؟!
یک خوبی کردم و در دجله انداختم من
تو در بیابانی چنین ظلمانی روشنایم باش
از این کویر وحشت و سوال نجاتم باش.
صفحات وب
درباره وب

ورود
خبرنامه
آمار سایت
تبلیغات متنی

