بی تو همه چیز کش میاید، زمان، مسیر، غروب جمعه.... بی تو همه چیز بی رنگ و مات است. میدانی چرا پاییز را دوست ندارم!? از لحظه ای که شروع میشود تا اخرین لخطه اش مرا
بی تو همه چیز کش میاید، زمان، مسیر، غروب جمعه.... بی تو همه چیز بی رنگ و مات است. میدانی چرا پاییز را دوست ندارم!? از لحظه ای که شروع میشود تا اخرین لخطه اش مرا یاد تو میاندازد. بارانش سرد است انقدر که هر وقت بهش فکر میکنم مور مورم میشود. دستان تو هم سرد بود. چشمانت? نه .. من هرگز سکوت و نخوت چشمانت را فراموش نمیکنم.... من عاشق همان سردی مردانه در غروب جمعه پاییزی شدم...سرد سرد درست همانند پاییز. بی تو همه جا برگریزان است و با تنفر من کاری ندارد! بی تو هوا کم میاید ,تو که نباشی عطر سرد را چه کسی در پاییز میزند !?.... بی تو عشق در قلبم یخ زده. .. . من هنوز هم نفهمیدم تو قلبی داشتی؟ قلبت کجا بود? بی صدا میزد.ارام. قلب من گرم و داغ همچون تابستان بود اما همه چیز در تو سرد. مگرنوشیدنی خنک در تابستان نمیچسبد!? با هم که بودیم همیشه بهار بود. همیشه لبخند جای سخنرانی های طولانی را میگرفت و ما را بیشتر بهم میبافت. تو که نباشی شعله های اتش بی رمقند، گرما ندارند، غذا طعم ندارد، ماهی ها هم شیرجه نمیزنند... بی تو همه چیز بیفایده و تهی میشود... وقت خداحافظی زمستان میشد.کولاک. برف میبارید در اوج تابستان! دستانت حلقه های سردی مملو از احساس غرور و عشق بمن هدیه میدادند تا دیدار بعدی همراهم باشد ، که من بی تو نباشم..دلم تنگت نمیشد میدانستم هر نسیم خنکی نوازشی از دست توست.... اما ...چه شد که بار اخری، برفهای زمستان اب نشدند? چه شد که من بی تو شدم.... چه شد ... بی تو بهار و زمستان بی پدر شدند..کجا ماندی که پاییز دشمنم شد... کجا رفتی...کجا ...