دسترسی سریع
پر مخاطب ها
آخرین مطالب
آرشيو مطالب
امکانات وب
اخر یکی نیست بگوید وجدانم درد میگیرد وقتی میبینم پسری چه درست چه غلط نشسته سر چهار راه تا گل بفروشد. قلبم دیگر نمیتپد وقتی میبینم مادری در این گرما یا در ان سرما فرزند چند ماهه اش را در بغل گرفته برای پول شیر گدایی میکند. چه کنم وقتی میخوانم پدری از نداری خودش را حلق اویز میکند. چگونه خفه شوم وقتی انسان های شریف انسانیتشان را برای نان شب حراج میکنند. اخر چطور در خانه بنشینم و رمان بخوانم یا پای تلوزیون وقت تلف کنم وقتی در جایی نچندان دورتر از من جوانان کشورم پر پر میشوند. من واقعا نمیتوانم کاری بکنم که درمان اینهمه درد باشد. من واقعا نمیتوانم بیشتر از این که بخش بسیار کوچکی از هزاران هزار درد بی پایان را بنویسم مفید باشم. اما تو رو بخدا شماهایی که دستتان میرسد کاری کنید. من غصه میخورم. گریه میکنم و دعا میکنم در نهایت مینویسم. بیشتر از این چه کنم؟! اما شما که رییس هستید شما که پست دولتی دارید یا حتی شمایی که حرفتان برو دارد. شما دوست عزیزم اگر کسی را میشناسی که میتواند گره ای بگشاید حرفی بزنید. کاری کنید این روزها شرافت ادمی ارزان تر از نان شده است. اگر امروز چشمانمان را بروی زشتی ها و ناملایمات بیرون ببندیم فردا باید در خانه خود پذیرای انها باشیم.
ای که دستت میرسد کاری بکن پیش از ان کز تو نیاید هیچ کار
دوستانم میگویند نوشته هایت تلخ است. امیدت را چه شد!? خب به انها چه بگویم. از کدام یک از این دردها بگویم. بگویم در دلم برای انسان ها چه ارزوها دارم و هر روز بیرون از خانه چه میبینم. بگویم نصف نوشته هایم برای دل خودم نیست. برای انسانهایی است که نمیشناسمشان و دردشان دلم را بدرد اورده است. چه بگویم بیشتر از این!! امروز دیگر نتوانستم ...نتوانستم بعد از خواندن ان متن ساکت بنشینم. پدری برای انکه فرزندش شیر خشک داشته باشد که نمیرد میخواست دزدی کند اما نمیتوانست. در خیابان نشسته بود و گریه میکرد. بگویید چگونه قلبم دوام بیاورد....
حتما قلب انها که اسراف میکنند از سنگ است. حالا میفهمم چرا خداوند گفته است از حق خودش میگذرد اما از حق الناس هرگز.
نشود روزی که بشنویم... امدی جانم بقربانت ولی حالا چرا بی وفا، حالا که افتاده ام از پا چرا
صفحات وب
درباره وب

ورود
خبرنامه
آمار سایت
تبلیغات متنی

